شهید بابایی در لابلای خاطرات خلیل صرّاف

شهید بابایی در لابلای خاطرات خلیل صرّاف

خاطره اول : با او کاری نداشته باش

بنده به عنوان مسئول حفاظت قرارگاه رعد به سربازان نگهبان دستور داده بودم تا شبها پس از خاموشی، برای ورود و خروج به قرارگاه ایست شبانه بدهند. یکی از شبها نگهبان پاس دو، که نوبت پاسداری اش از ساعت دو الی چهار صبح بود سراسیمه مرا از خوابی بیدار کرد و گفت:
ـ در ضلع جنوبی قرارگاه شخصی هست که فکر می کنم برایش مشکلی پیش آمده.
پرسیدم:
ـ مگر چه کار می کند؟
گفت:
ـ او خودش را روی خاکها انداخته و پیوسته گریه می کند.
من بی درنگ لباس پوشیدم و همراه سرباز به طرف محلی که او نشان می داد رفتم. به او گفتم که تو همین جا بمان. سپس آهسته به طرف صدا نزدیک شدم. صدا به نظرم آشنا آمد. نزدیکتر که رفتم او را شناختم. تیمسار بابایی فرمانده قرارگاه بود. او به بیابان خشک پناه برده بود و در دل شب، آنچنان غرق در مناجات و راز و نیاز به درگاه خداوند بود، که به اطراف خود توجهی نداشت. من به خودم اجازه ندادم که خلوت او را بر هم بزنم. از همانجا برگشتم و به سرباز نگهبان گفتم:
ـ ایشان را می شناسم. با او کاری نداشته باش و این موضوع را هم برای کسی بازگو نکن.

خاطره دوم : نوکر هر چی بسیجی

روزی به همراه شهید بابایی جهت انجام کاری به انبار «مارون ۱» رفتیم. من با سر و وضعی آراسته در لباس فرم بودم و سرهنگ بابایی مثل همیشه، در لباس ساده بسیجی. حاج آقا صادقپور، که پدر شهید بود و در لباس بسیجی داوطلبانی در قرارگاه رعد به عنوان انباردار خدمت می کرد، مرا می شناخت؛ ولی بابایی را تا آن روز ندیده بود.
به بابایی گفت:
ـ من نوکر هر چی بسیجی هستم.
سپس رو کرد به من و گفت:
ـ به قیافه اش نگاه کن؛ اصلاً نور از چهره‌اش می باره!
حاج آقا صادقپور تکیه کلامی داشت که هر وقت کسی چیزی می خواست و در انبار موجود نبود به آن شخص می گفت: «برایت می خرم». به همین خاطر از بابایی پرسید:
ـ چیزی می خواهی برایت بخرم؟
بابایی لبخندی زد و گفت:
ـ‌خیلی ممنون. چیزی لازم ندارم.
صادقپور دست کرد در جیبش، چند تا شکلات بیرون آورد و با اصرار به بابایی داد. سپس دستی به سر و صورت او کشید و رو به من کرد و گفت:
ـ شما ارتشی ها بیائید این بسیجی ها را ببیند و هدایت شوید. از اینها طرز لباس پوشیدن را یاد بگیرید.
من برگشتم و به صادقپور گفت:
ـ اتفاقاً ایشان ارتشی هستند.
بابایی نگاه معناداری به من کرد و گویا می خواست بگوید که مرا معرفی نکن. من هم دیگر چیزی نگفتم. صادقپور کاری برایش پیش آمد، خداحافظی کرد و رفت. چند روزی از این ماجرا گذاشته بود که من دوباره صادقپور را دیدم و گفتم:
ـ هیچ می دانی، کسی که آن روز با او شوخی می کردی که بود؟ او سرهنگ بابایی معاونت عملیات نیروی هوایی و فرمانده قرارگاه رعد بود.
صادقپور با شنیدن حرف من محکم به پیشانی اش زد و گفت:
ـ والله او در بین شما ارتشی ها از همه متمایزتر است.
بعد از من پرسید:
آن روز حرف بدی که به ایشان نزدم؟
به شوخی گفتم:
ـ به هر حال هر چه بوده گذشته.
بعدها روزی او بابایی را دیده بود و نسبت به برخورد آن روز عذرخواهی کرده بود. سرهنگ بابایی از اینکه فهمیده بود من ایشان را به صادقپور معرفی کرده ام از من دلگیر شده بود و به من گفت:
ـ شما چرا معرفی کردی؟ کاش می گذاشتی ایشان مرا به عنوان همان بسیجی بشناسد. حالا او با شناختن من، آن سادگی را که در برخورد با یک بسیجی داشت،‌ دیگر با من ندارد. من دوست داشتم تا مرا به چشم یک بسیجی نگاه کند.
سپس از من خواست تا دیگر جایی او را معرفی نکنم.

خاطره سوم : غرور این موها

شهید بابایی بیشتر وقتها سرش را با نمره چهار، ماشین می کرد. این موضوع علاوه بر وضعیت ظاهری و نوع لباسی که به تن می کرد، باعث می شد که ما در راه بندهای مناطق عملیات با مشکل مواجه شویم؛ زیرا معمولاً نام یک سرهنگ شکل و شمایل خاصی را در ذهن عامه مردم القا می کند، که چنین شمایلی در شهید بابایی وجود نداشت. بالعکس بنده با لباس کار آمریکایی و عینک خلبانی که به چشم می زدم برای اینکه در راه بندها بدون معطلی عبور کنیم خودم را سرهنگ بابایی معرفی می کردم و شهید بابایی هم واکنشی نشان نمی دادند.
یک روز در طول مسیری که با هم می رفتیم. ایشان به طور خصوصی راجع به طرز لباس پوشیدن من صحبت کردند و گفتند:
ـ این لباسهای آمریکایی که شما به تن می کنید، معنویت جبهه را به هم می زند.
من در پاسخ گفتم:
ـ من به لباس شیک پوشیدن علاقه دارم.
در ادامه گفتم:
ـ حالا می خواهم بپرسم که چرا شما سرتان را همیشه ماشین می کنید. آخر حیف نیست که این موهای مجعّد و زیبا را می تراشید. ناسلامتی شما جوان هستید.
ایشان سکوت کردند و چیزی نگفتند. آن روز گذشت.
در یکی از روزها که در منطقه عملیاتی بودیم، من پس از خواندن نماز صبح به جلو آینه رفتم و شروع کردم به شانه زدن موهایم. با توجه به بلند بودن موهایم این عمل مدّتی طول کشید؛ تا اینکه صدای خنده آهسته ای مرا به خود آورد. به طرف صدا برگشتم. دیدم شهید بابایی است که در کنار سوله دراز کشیده. او از جایی که خوابیده بود نیم خیز شده و به من نگاه می کرد.
من شانه داخل جیبم گذاشتم. بابایی روی به من کرد و گفت:
ـ می خواهم یکی از دلایل تراشیدن سرم را برایت بگویم؟ من الان یک ربع تمام است که می بینم جلو آینه ایستاده ای و موهایت را چپ و راست می کنی. می دانی که زیر هر تار مویت یک شیطان خوابیده؟ غرور این موها، تو را در جلو آینه نگه داشته و فکر می کنی که اگر موهایت را به طرف چپ شانه کنی خوش تیپ تر خواهی شد و یا بالعکس؛ ولی من سرم را از ته تراشیده ام و یک قیافه معمولی به خود گرفته ام. قیافه معمولی هم هیچ وقت انسان را مغرور نمی کند.
من دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. از صحبتهای او دریافتم که چقدر با نفسش مبارزه کرده و به همین خاطر انسان کاملی شده بود.
حسن دوشن:
همراه با تیمسار بابایی با یک وانت تویوتا به قرارگاه نیروی زمینی در غرب کشور می رفتیم. به نزدیکیهای قرارگاه که رسیدیم، در پیچ و خم کوهها، در هر صد قدم دژبانی ایستاده بود. بابایی به من گفت:
ـ حسن جان! بین این دژبانها برای چه در اینجا ایستاده اند.
من نزدیک یکی از آنها که رسیدم، ‌شیشه را پایین کشیدم و پرسیدم:
برادر! برای چه اینجا ایستاده اید؟
دژبان گفت:
ـ گفته اند که تیمساری به نام «بابایی» می آید. دو ساعت است که ما را در اینجا میخ کرده اند. تا حالا هم که نیامده و حال ما را گرفته.
تیمسار با شنیدن صحبتهای سربازِ دژبان خیلی ناراحت شد. رو کرد به دژبان و گفت:
ـ برادر! فرمانده ات گفته این جا بایستید؟
دژبان گفت:
ـ آره دیگه. تو نَمیری تو این آفتاب کلی ما را علّاف کرده‌اند. ضد انقلابها هم اگر وقت گیر بیاورند سر ما را می برد. اصلاً اینها بی خیال بی خیالند. ما را الکی در اینجا کاشته اند.
عباس گفت:
ـ برادر! از قول من به فرمانده ات بگو که به فرمانده اش بگوید، بابایی آمد؛ خجالت کشید و برگشت.
سپس رو به من کرد و در حالی که عصبانی به نظر می رسید گفت:
ـ حسن! دور بزن بر گردیم.
با دیدن این صحنه احساس عجیبی به من دست داد. احساس کردم که گویا علی ـ علیه السلام ـ در آستانه شهر «انبار» است و کسانی را که در استقبال او به تعظیم ایستاده‌اند، نکوهش می کند.

خاطره چهارم : پرواز سرنوشت ساز

در یکی از پایگاه‌های هوایی جنوب بودیم که آقای محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران با بی سیم موضوع محاصره یک لشگر از سپاه را در منطقه عملیاتی «نهر جاسم» به اطلاع تیمسار بابایی رساند. آقای رضایی از ایشان خواست تا با بمبارانهای پی در پی محاصره را بشکند. این در حالی بود که شرایط جوّی در پایگاه بسیار بد بود و دید کافی برای پرواز هواپیما وجود نداشت. در آن شرایط بابابی به خودش این اجازه را نمی داد که جان هیچ خلبانی را به خطر بیندازد. در حالی که خود را برای پرواز آماده می کرد، به مسئولین فنی هواپیما دستور داد تا در اسرع وقت یک فروند هواپیما از نوع شکاری « F-5» با حداکثر مهمّات آماده کنند. با توجه به نامناسب بودن وضعیت هوا، همه دوستانی که در آنجا حضور داشتند در تکاپو بودند تا نگذارند تیمسار بابایی پرواز کند. چند تن از خلبانان آماده شدند که به جای ایشان این مأموریت را انجام دهند؛ ولی بابایی این اجازه را نمی داد.
با تمام تلاشی که دوستان و حتّی فرمانده پایگاه انجام دادند نتوانستند او را از تصمیمش منصرف کنند. تمام فکر بابایی این بود که بچّه‌ها در خطر اند و اگر به موقع نرسد همه قتل عام می شوند؛ امّا این پرواز، پروازی عادی نبود؛ زیرا هر لحظه ممکن بود با شرایط جوّی بد و کمی دید، خلبان و هواپیما دچار حادثه شوند .بابایی سوار هواپیما شد. لحظه ای بعد در برابر چشمان ملتمس ما، هواپیما را از زمین کند و در آسمان اوج گرفت. لحظه ها به سختی می گذشت. هیچ یک از ما نمی دانست که بابایی با دشمن چه خواهد کرد. آیا موفق خواهد شد یا نه. همین انتظار باعث شده بود که تمام دوستان بابایی از جمله «حسن دوشن»، دوست و راننده بابایی، در کنار باند به انتظار آمدنش لحظه شماری کنند. هر کس زیر لب دعایی را برای سلامتی او زمزمه می کرد. پس از بیست دقیقه، ناگهان صدای ضعیف هواپیما به گوش رسید و فریادی برخاست:
ـ او برگشت.
لحظاتی بعد هواپیما روی باند فرودگان نمایان شد و به نرمی بر سطح باند پرواز نشست. همه خوشحال بودند. دیدم که حسن دوشن از فرط شادی گریه می کند. دوشن عباس را در آغوش گرفت. عباس با لهجه قزوینی به او گفت:
ـ شازده پسر! باز هم که گریه کردی.
پس از این ماجرا باخبر شدیم که همان پرواز سرنوشت سازِ بابایی، باعث شد که حلقه محاصره دشمن در هم بشکند و هزاران رزمنده نجات پیدا کنند.

خاطره پنجم : کُلت داری؟

شهید بابایی به خاطر طرح های بسیار جامعی که در عملیاتهای هوایی ارائه و اجرا می کردند، نیروی هوایی عراق را با مشکل جدّی رو به رو کرده بودند به همین خاطر حفاظت اطلاعات ارتش به منظور پیشگیری از سوءقصد احتمالی گروهک منافقین، مأموریت حفظ جان ایشان را به بنده واگذار کرده بود.
روزی در مسیر جاده امیدیه به اهواز، همراه تیمسار بابایی و سرهنگ نادری در حال حرکت بودیم. ماشینی که آن زمان در اختیار داشتم، از نوع تویوتا و نو بود. چون موقعیت جاده هم خوب بود، من با سرعت بالایی رانندگی می کردم. شهید بابایی با دیدن عقربه کیلومتر روی به من کرد و گفت:
ـ آقای صرّاف! خواهش می کنم فقط شما رانندگی کنید.
گفتم:
ـ تیمسار! منظورتان چیست؟
شهید بابایی گفت:
ـ با این سرعتی که شما می روید، ‌ما مجبوریم دایماً جلو را نگاه کنیم؛ ولی اگر شما آهسته بروید ما هم می‌توانیم با هم صحبت کنیم و هم از تماشای منظره های اطراف لذت ببریم.
با تذکر ایشان من مقداری سرعت را کم کردم، ولی از آنجایی که به سرعت زیاد عادت داشتم، پس از گذشته چند دقیقه تذکر شهید بابایی را فراموش کردم و دوباره عقربه کیلومتر شمار، به بالای ۱۲۰ کیلومتر رسید. شهید بابایی به من گفت:
ـ آقای صرّاف! کُلت داری؟
من فکر کردم حادثه ای رخ داده، به همین خاطر بی درنگ ماشین را در کنار جاده نگه داشتم و به سرعت پیاده شدم و کلتم را به ایشان دادم. بابایی کُلت را به من برگرداند و گفت:
ـ آقای صّراف! من و نادری سرهایمان را به هم می چسبانیم و شما لطف کنید با شلیک یک تیر، هر دو نفر ما را بکشید و خلاصمان کنید. آخر جانِ‌ من این طور که شما رانندگی می کنید ما را به تدریج می‌کشی. بیا و با اسلحه یکباره ما را خلاص کن. این طور بهتر است.
این قضیه گذشت و بعدها این جملة تیمسار بابایی تکیه کلام بچه ها شده بود. به طوری که وقتی هر کسی تند رانندگی می کرد، برای هشدار به او می گفتند؛ «کُلت داری؟» و او خودش متوجه می شد که باید آهسته تر بِراند.

خاطره ششم : قورمه سبزی

روزی شهید بابایی به همراه چند تن از فرماندهان سپاه، برای بررسی منطقه جنگی به مناطق عملیاتی جنوب رفته بودند. با توجه به نزدیکی راه تا قرارگاه رعد، شهید بابایی از فرماندهان سپاه دعوت می کند تا ناهار را در قرارگاه نیروی هوایی صرف کنند. به محض رسیدن به قرارگاه، بابایی از مسئول غذاخوری می‌پرسد که ناهار چه داریم و او پاسخ می دهد که ناهار چلوخورشت قورمه سبزی است. شهید بابایی دستور می دهد تا خیلی زود برای میهمانان غذا بیاورند.
وقتی که مسئول غذاخوری به آشپزخانه مراجعه می کند، با توجه به اینکه از وقت ناهار گذشته بوده غذا را یخ کرده می بیند. با خود می اندیشد که بهتر است غذای مناسبتری برای میهمانان بابایی، که همه از فرماندهان سپاه هستند، تهیه کند؛ به همین خاطر به آشپز دستور می دهد تا مقداری از گوشت هایی را که برای غذای شب تهیه شده به سیخ بکشد و برنجِ ناهار را هم گرم کند. بابایی و میهمانان بر سر سفره منتظر غذا بودند و با توجه به اینکه شهید بابایی میزبان بوده، از دیر آمدن غذا ناراحت می شود. سرانجام چند دقیقه بعد مقداری کباب به سیخ کشیده شده، که هنوز بخار از آنها بلند است، بر سر سفره می آورند. بابایی با دیدن کبابها خیلی ناراحت می شود و روی به مسئول غذاخوری می کند و می گوید:
ـ مگر نگفتید که غذا قورمه سبزی است؟
او پاسخ می دهد:
ـ آری.
شهید بابایی می گوید:
ـ پس چرا شما تبعیض قائل می شوید؟
با توجه به گذشتن از وقت غذا و دیدن کبابهای به سیخ کشیده شده، تمامی افرادی که سر سفره بودند مترصّد خوردن کبابها بودند؛ ولی شهید بابایی دستور می دهد تا سریعاً کبابها را از سر سفره بردارند و به سربازانی که از قرارگاه پاسداری می کنند بدهند. آنگاه دستور می دهد تا برای ناهار فرماندهان مقداری نان و پنیر و سبزی بیاورند.
حدود ده روز از این قضیه گذشته بود و مسئول غذاخوری به خاطر شرمندگی آن روز، سعی می کرد تا با تیمسار بابایی مواجه نشود؛ تا اینکه ما چند نفری نزد شهید بابایی رفتیم و گفتیم که ایشان از آوردن کبابهای منظوری نداشته اند. شهید بابایی خیلی جدّی گفتند:
ـ من می خواستم تا به همه بگویم که باید در قرارگاه فقط یک نوع غذا پخته شود و تمام افراد قرارگاه با هر درجه و مقامی که هستند، موظّفند از همان غذا بخورند. نه اینکه سرباز قورمه سبزی سرد بخورد و فرمانده چلوکباب داغ.
منبع:http://www.sajed.ir /س


  • تأمل و ژرف اندیشی در حوادث ۱۳ آبان
    تأمل و ژرف اندیشی در حوادث ۱۳ آبان بیانات مقام معظم رهبری : [در روز سیزده آبان، روز ملی مبارزه با استکبار] جوانان ما و دانشجویان مسلمان پیرو خط امام – همان اسمی که خودشان آن را انتخاب کرده بودند و گویا بود و جهت را روشن می کرد – به سفارت آمریکا جمله کردند و آن [...] ...
  • جوانان از دیدگاه مقام معظم رهبری ۵
    جوانان از دیدگاه مقام معظم رهبری جوان ها و بالاخص جوان های دانشجو باید فهم سیاسی داشته باشند حکومتی که می خواهد به دست مردم کارهای بزرگ را انجام بدهد، می خواهد نظام را بر دوش مردم وبا قدرت بی پایان مردم به سر منزل برساند، مردم را همه چیز نظام می داند، مگر مردم چنین [...] ...
  • ایرانیان و جنگ های دینی
    ایرانیان و جنگ های دینی نویسنده:علی رضا بابایی تاریخ بشری ، سرشار از جنگ های خونین و صلح های ریشه دار است. جنگ و صلح، برای آدمیان پدیده ای غریب و نادر نیست؛ بلکه هماره بوده است و گویا همچنان خواهد بود. جهان بدون جنگ، بسیار دور از تصور آدمیان است؛ [...] ...
  • از کدامین سنخ؟
    از کدامین سنخ؟ نویسنده:زینب اسلامی به یاد سردار رشید اسلام شهید دکتر مصطفی چمران ۱٫ آیا تمامی اتفاق به ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ هجری خورشیدی برمی‌گردد؟ به مکانی به نام دهلاویه؟ به یک ترکش خاص؟ یا به فردی که دکترای فیزیک پلاسما داشته است؟ یا به عارفی که از دنیا [...] ...
  • مکتب عشق
    مکتب عشق دامن مى زند بر آتش جانـــم، حبیب است آنکـــه روز افزون نمـــاید درد من، آن خود طبیب است آنچه روح افزاست جام باده از دست نگار است نى مدرّس، نى مــربّى، نى‏حکیم و نى خطیب است سرّ عشقم، رمز دردم در خم گیسوى یار است کـــى به جمع حلقــه صوفىّ و اصحــاب صلیب است؟! [...] ...
  • کودکی امام در خمین چگونه می گذشت؟
    کودکی امام در خمین چگونه می گذشت؟ چکیده: بازیها از خانه شروع شد، او علاقه زیادی به پرش ارتفاع داشت به همین دلیل یکی از سرگرمیهایش پریدن از ایوان بالاخانه به پایین بود. روح الله با بچه های هم سال فامیل و هم محله ای در این کار، مسابقه می [...] ...
  • فنون عشق
    فنون عشق جامى بنوش و بر در میخانه شاد باش در یـاد آن فرشته که توفیق داد باش گــــر تیشــــــــه‏ات نباشد تا کوه برکنى فرهــاد باش در غم دلدار و شاد باش رو حلقـــــــه غلامى رندان به گوش کن فرمــــــانرواى عالم کون و فساد باش در پیچ و تاب گیسوى ساقى ترانه ساز با جان [...] ...
  • امام راحل همیشه در کنار ماست
    امام راحل همیشه در کنار ماست در کنار خاطره‏ى تلخ چهاردهم خرداد، این واقعیت شیرین در برابر چشم ماست که امام راحل، اگر نه به جسم، اما با فکر و راه و وصیت همیشه‏زنده‏ى خود در کنار ماست و زنده است و به فضل و قدرت خدا، هیچ قدرتى نخواهد توانست این [...] ...
  • مواعظ گهربار
    مواعظ گهربار رهنمودهایی از امام خمینی(رحمت الله علیه) به پرسنل نیروی انتظامی:شما امروز در رژیم اسلامی واقع هستید، یعنی رژیمی که اساسش بر این است که مردم با طبقات ارتشی و نظامی خودشان را از هم جدا ندانند. شما خودتان را از آنها بدانید، آنها هم خودشان را از شما [...] ...
  • جامعه مدنى از اندیشه تا رفتار
    جامعه مدنى از اندیشه تا رفتار نویسنده: رضا اکبرى نورى چکیده: مفهوم «جامعه مدنى‏» با آنچه امروز در جامعه ما وجود دارد، فاصله‏اى بنیادى دارد . براى اجراى اصلاحات باید با برنامه‏ریزى‏هاى بلندمدت به تغییر زیرساخت‏هاى معرفتى و روان‏شناختى جامعه پرداخت . در این میان، وظیفه اساسى دولت، اجراى برنامه‏هاى کلان آموزشى و تربیتى، [...] ...



رهبری از نگاه قانون.سپاه و ولایتمدارى.چشم های نمناک.دریا و سراب.گلبانگ هایی از همرزمان سردار بدر- ۵.مکتب حقوقی اسلام.امام خمینی و ابداع در فقه و استنباط.روند پایان جنگ (۳).مؤلفه های کارآمدی حکومت از دیدگاه امام کاظم(علیه السلام).ستارگان آسمان.
مقالات دکتر بابایی در کنترل فازی از دانشگاه امیر کبیر , خاطرات و مقالات آزادسازي خرمشهر , مقالات دانش اموزی در باره خاطرات انقلاب , مقالات شهید مطهری , مقالات شهید مطهری , مقالات شهید اوینی , مقالات شهید آوینی , متن مقالات شهید آوینی , شهید مطهری تحقیق , تحقیق شهید مطهری ,

نظر بگذارید